قصيدة أمير المؤمنين علي عليه السلام في رثاء الرسول الأکرم صلّی الله عليه و آله و سلّم

أمن بعـد تكفيـنـــــــــــي النبـي ودفنــــه
نعيشُ بآلاءٍ ونـجـْـنَحُ للســـــــــــــلوى
رزئنا رســـــــــول الله حقـــــًـا فلن نرى
بذاك عديــــــــلاً ما حيينا من الــــــورى
وكنتَ لنا كالحصنِ منْ دونِ أهــــلــــــهِ
له معقلٌ حِرْزٌ حَريزٌ من العــــــــــــــدى
وكنا بمرآه نرى النـــور والهــــــــــدى
صباح مساءٍ راحَ فينــا أو اغتـــــــــدى
لقد غشــــــــــيتنا ظلمــــة بعـد مـــــوته
نهارا فقـــــد زادت على ظلمـــــة الدجى
وكنا برؤيـــــــاه نرى النـــــور والهدى
صــباحا مســـــــاء راح فيـنــا أو اغتدى
فيا خيـــــر من ضـم الجـوانح والحشــــا
ويـــا خيـر ميت ضمـــــه الترب والثـرى
كأن أمــــــــــــور الناس بعــدك ضـمنـت
ســــفينة نوح حيـــــن في البحر قد سما
وضــــاق فضــــــــاء الأرض عنا برحبه
لفقــــد رســــــــــول الله إذ قيل قد مضى
فقد نزلت بالمســـلميـــــــــــــــن مصيبة
كصدع الصــفالا شعب للصدع في الصفا
فلن يســــتّـقل النــاس تـلك مصيـــــبـــة
ولن يجبـر العظم الـــــــــــذي منهم وهى
وفي كـلِّ وقت للصـــــــــــــــــلاةِ يهيجها
بلال ويـــدعـــــو باســــــــــمه كلما دعـا
ويطلب أقــــــــــــــــــــوام مواريث هالـك
وفينــــــــــا مواريـث النبــوة والهــــــدى

تهنئة عيد الفطر

عيدکم مبارک و کل عام و أنتم بألف خير

محاسبه عمر شما

اگر می خواهید عمر خود را به سال، ماه، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه محاسبه کنید بر روی محاسبه عمر کلیک کنید. در ضمن این برنامه به شما این امکان را می دهد که زمان باقیمانده تا سالگرد تولد خود را نیز بدانید. برای استفاده باید ماه و روز و سال تولد خود را به ترتیب از چپ به راست  بر اساس تاریخ میلادی وارد كنید.

 

فزت و ربّ الکعبة

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیــم پرور ، عالم یتیــم گردید

ملتمس دعای خیر شما در لیالی پر فیض قدر هستم

اگــر امشب به معبــودت رسیدی         خــــــدا را در میــــان اشک دیـــدی

کمی هــم نزد او یــادی ز ما کــن        کمی هـــم جــای ما او را صـــدا کن

بگو یا رب فــلانی رو سیــاه است        دو دستش خالی و غـرق گناه است

بگـــو یا رب توئی دریای جوشــان        در این شب، رحمتت بر وی بنوشان

 

تفاوت

در مهد كودك های کشورمان 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ... بیائید ما هم همدلی و کمک به همدیگر را به فرزندانمان آموزش دهیم.

نسیم ، نفس خداست

بارش، زیادی سنگین بود و سر بالایی، زیادی سخت ...
دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.
نفس نفس می زد؛ اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. نسیم دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست.
مورچه دوباره دانه را بر دوش گذاشت و به نسیم گفت: "گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی."
نسیم گفت: "همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟!"
مورچه گفت: "این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد."
نسیم گفت: "اما نقطه، سرآغاز هر خطی است"
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: "اما من سرآغاز هیچم. ریز و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد ..."
نسیم گفت: "چشمی که سزاوار دیدن است، می بیند. چشم های من همیشه بیناست."
مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت و شوق ادامه ی گفتگو در او همچنان زبانه می کشید.
پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست."
نسیم گفت: "اما تو اگر نباشی پس چه کسی دانه ی گندم را بر دوش بکشد و راه ورود نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای تو است. در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است."
مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دوشش افتاد. نسیم دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگوست ...

نعمت بینائی

در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند."
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید!
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

خانم نظافتچی

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، یکی از استادان سوال عجیبی مطرح کرده بود. دانشجویان کلاس دانشجویان زرنگی بودند و داشتند به سوالات به راحتی جواب می دادند تا به آخرین سوال رسیدند که نوشته بود :
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرشان خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، آنان چندین بار این خانم را دیده بودند. ولی نام او چه بود؟!
دانشجویان کاغذها را تحویل دادند، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: "در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد."
آنان هرگز آن درس را فراموش نخواهند کرد!

راز موفقیت

یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند.
این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌كرد.
بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!
كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: "چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصول‌های مرا خراب نكند!"
همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.
"گاهی اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كیفیت و سطح آنها، كاری كنیم كه از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم."

جنایتکار و میوه فروش

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود ... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود "قاتل فراری" و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد !!!

نوشته روی دیوار

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!"
مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو.
تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.
تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.
تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

نگاهی به درون خود

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"
 این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"
"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهانمان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

رمضان کريم

سفر به اندونزی 12 تا 19 جولای 2011

با توجه به اینکه مقاله اینجانب در هفتمین کنفرانس بین المللی زبان عربی در شهر یوگیاکارتا در کشور اندونزی پذیرفته شده بود جهت شرکت در کنفرانس و سخنرانی به این کشور سفر کردم. همسفران من دوستان عزیزم آقایان دکتر سعدون زاده، عطاش، غانمی، حمزه مطوری، رضوانی راز، معصومی و خانمها دکتر جادری و رافع بودند. ساعت ۵ صبح با هواپیمایی امارات راهی دبی شدیم و پس از ۵ ساعت توقف در دبی با پرواز دیگری راهی جاکارتا مرکز اندونزی شدیم. حدود ساعت ۲۲:۳۵ به وقت محلی هواپیما بر باند فرودگاه سوکارنوی جاکارتا به زمین نشست. تشریفات ورود به خاک اندونزی کمی طول کشید و نهایتاً حدود ساعت ۲ بامداد به هتل سنتوری رسیدیم. به هر سختی شب را به صبح رساندیم و پس از صرف صبحانه به ایستگاه قطار رفتیم و بلیط رفت به شهر یوگیاکارتا را برای ساعت ۱۷ همان روز خریداری کردیم. البته بلیط برگشت به جاکارتا را از محل هتل و با هواپیمایی لیون تهیه نمودیم. ساعت ۱۶ به ایستگاه قطار رفتیم و بعد از یک ساعت بر صندلی خود در قطار نشستیم و پس از ۸ ساعت زجر و سختی و خستگی به یوگیاکارتا رسیدیم. خوشبختانه چون قبلاً بوسیله تلفن با دکتر اندی هادیانتو دبیرکل اتحادیه استادان زبان عربی اندونزی هماهنگی کرده بودیم هیأتی در ایستگاه قطار به استقبالمان آمدند و ما را تا محل هتل همراهی کردند. با توجه به خستگی فراوان خیلی زود به خواب رفتیم. صبح هم در اطراف هتل چرخی زدیم و پس از صرف ناهار به سرعت خود را به هتل رساندیم. دقایقی بعد گروه دیگری از محل کنفرانس به دنبالمان آمدند و ما را به هتل دیگری انتقال دادند. در همان محل امور مربوط به پذیرش و ثبت نام در کنفرانس انجام شد. پس از حدود ۳ ساعت برای شرکت در مراسم افتتاحیه کنفرانس به دانشگاه سونان کالیجاگا رفتیم. مشاهده مراسم پرشور و اسلامی افتتاحیه و چهره های سرشناس در این مراسم واقعاً حیرت آور بود. به هر حال دوباره در ساعت ۱۰ شب به هتل برگشتیم و از اول صبح روز بعد برای انجام سخنرانی و شنیدن بهترین سخنرانیها به دانشگاه رفتیم. این کار هم دو روز به طول انجامید. پس از پایان کنفرانس به اتفاق دوستان و همسفران به جاکارتا برگشتیم. اوضاع رزرو هتل در جاکارتا ابداً بر وفق مراد نبود و اگر سفارت جمهوری اسلامی ایران در جاکارتا به دادمان نرسیده بود معلوم نبود آن شب را باید کجا میگذراندیم. بالاخره با تلاش و پیگیری و مساعدت فراوان جناب آقای دکتر ربانی رایزن محترم فرهنگی کشورمان در جاکارتا، هتلی به نام کارتیکا چاندرا به ما معرفی شد. به سرعت خود را به آنجا رساندیم. از آنجا که قبلاً با هتل هماهنگی شده بود به سرعت چند اتاق مناسب در اختیار ما قرار دادند. همان شب آقای ربانی مجددا با موبایل من تماس گرفت و پس از حصول اطمینان از استقرار ما در هتل ما را برای شرکت در جشن نیمه شعبان که به همت سفارت جمهوری اسلامی ایران در شهر باندونگ برگزار می شد دعوت کرد. صبح روز بعد یکی از کارمندان سفارتخانه به دنبال ما آمد و ما را تا محل مراسم همراهی کرد. (خبر و تصویر مراسم را اینجا و اینجا مشاهده کنید. در ضمن در شرح تصویر منتشر شده در ردیف اول از سمت چپ دکتر فرازنده سفیر ایران در اندونزی، دکتر ربانی رایزن فرهنگی ایران در اندونزی، استاد رضوانی راز رییس دانشگاه آزاد اسلامی خرمشهر، بنده حقیر، دکتر معصومی از اساتید دانشگاه آزاد اسلامی قم، دکتر غانمی رییس دانشگاه آزاد اسلامی مرکز بین المللی خلیج فارس و دکتر عطاش رییس دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان را مشاهده می فرمایید) پس از پایان مراسم نیز پس از طی حدود ۵ ساعت مسیر پر ترافیک به جاکارتا رسیدیم.  روز بعد هم پس از تسویه حساب با هتل خود را به فرودگاه رساندیم و پس از طی حدود ۱۲ ساعت سفر هوایی در ساعت ۳:۳۰ بامداد ۲۹ تیر به خاک پاک کشور اسلامیمان بازگشتیم. از بهترین ره آوردهای من در  این سفر آشنائی با دوستان جدیدی از جمله دکتر حسن حیدری، دکتر محمد حسن معصومی و دانشجوی بسیار محجوب و مستعد آقای یوسف ابراهیمی نسب بود.

میلاد با سعادت اولین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت بر همه با عاشقان آن حضرت مبارک

السلام عليک يا زينب الکبری

چند عکس زیر را با دوربین موبایل از حرم مطهر حضرت زینب کبری سلام الله عليها گرفته ام، تقدیم تمامی عاشقان خاندان مظلوم و معصوم پيامبر معظم و مکرم اسلام علیه و علیهم الصلاة و السلام

من أجلها أكتب خواطري 00 ولها أبعث رسائلي 00 كانت و تکون نبض قلبي 00 وضياء عيني00 كانت و تکون خيط الأمل والمستقبل الذي أرنوا إليه 00
وستبقی كذلك للأبد أمي الحبيبة الغالية
الى التي رآني قلبها قبل عينيها..
و حضنتني أحشاءها قبل يديها..
أهدي سلامي و محبتي اليها...

تصفّح القرآن الکريم

عزيزي القارئ

 اضغط  هنا  لتتصفّح المصحف الشريف