<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وبلاگ علی سپهیار</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com</link>
<description>عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Jan 2012 08:14:12 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قصيدة أمير المؤمنين علي عليه السلام في رثاء الرسول الأکرم صلّی الله عليه و آله و سلّم</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/70</link>
<description>أمن بعـد تكفيـنـــــــــــي النبـي ودفنــــه نعيشُ بآلاءٍ ونـجـْـنَحُ للســـــــــــــلوى رزئنا رســـــــــول الله حقـــــًـا فلن نرى بذاك عديــــــــلاً ما حيينا من الــــــورى وكنتَ لنا كالحصنِ منْ دونِ أهــــلــــــهِ له معقلٌ حِرْزٌ حَريزٌ من العــــــــــــــدى وكنا بمرآه نرى النـــور والهــــــــــدى صباح مساءٍ راحَ فينــا أو اغتـــــــــدى لقد غشــــــــــيتنا ظلمــــة بعـد مـــــوته نهارا فقـــــد زادت على ظلمـــــة الدجى وكنا برؤيـــــــاه نرى</description>
<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 08:14:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>تهنئة عيد الفطر</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/69</link>
<description>عيدکم مبارک و کل عام و أنتم بألف خير</description>
<pubDate>Mon, 29 Aug 2011 22:45:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>محاسبه عمر شما</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/68</link>
<description>اگر می خواهید عمر خود را به سال، ماه، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه محاسبه کنید بر روی محاسبه عمر کلیک کنید. در ضمن این برنامه به شما این امکان را می دهد که زمان باقیمانده تا سالگرد تولد خود را نیز بدانید. برای استفاده باید ماه و روز و سال تولد خود را به ترتیب از چپ به راست بر اساس تاریخ میلادی وارد كنید.</description>
<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 11:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>فزت و ربّ الکعبة</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/67</link>
<description>از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید رفت آن یتیــم پرور ، عالم یتیــم گردید</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 10:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>ملتمس دعای خیر شما در لیالی پر فیض قدر هستم</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/66</link>
<description>اگــر امشب به معبــودت رسیدی خــــــدا را در میــــان اشک دیـــدی کمی هــم نزد او یــادی ز ما کــن کمی هـــم جــای ما او را صـــدا کن بگو یا رب فــلانی رو سیــاه است دو دستش خالی و غـرق گناه است بگـــو یا رب توئی دریای جوشــان در این شب، رحمتت بر وی بنوشان</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 10:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>تفاوت</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/65</link>
<description>در مهد كودك های کشورمان 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه.</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 09:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>نسیم ، نفس خداست</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/64</link>
<description>بارش، زیادی سنگین بود و سر بالایی، زیادی سخت ... دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس می زد؛ اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. نسیم دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوش گذاشت و به نسیم گفت: &quot;گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.&quot; نسیم گفت: &quot;همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟!&quot; مورچه گفت: &quot;این منم که گم می شوم.</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 09:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>نعمت بینائی</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/63</link>
<description>در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: &quot;پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند&quot; مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 09:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>خانم نظافتچی</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/62</link>
<description>در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، یکی از استادان سوال عجیبی مطرح کرده بود. دانشجویان کلاس دانشجویان زرنگی بودند و داشتند به سوالات به راحتی جواب می دادند تا به آخرین سوال رسیدند که نوشته بود : نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟ سوال به نظرشان خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، آنان چندین بار این خانم را دیده بودند. ولی نام او چه بود؟! دانشجویان کاغذها را تحویل دادند، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 09:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>راز موفقیت</title>
<link>https://alisepahyar.blogfa.com/post/61</link>
<description>یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌كرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 09:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alisepahyar</dc:creator>
<guid>alisepahyar.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
</channel>
</rss>
